به رنگ صدا

با قلم می گویم: " ای همراه ! ای هم سرنوشت ! هر دومان حیران بازی های دوران های زشت ! شعرهایم را نوشتی , دست خوش! اشک هایم را کجا خوهی نوشت؟ "

کوله پشتی ات پر است؟!
نویسنده : taieb - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

خواستی سفر کنی

به ما سری بزن

یک کمی ستاره هم بیار

این طرف ها

قحطی ستاره است

ماه هم کمی بیار

آسمان شهرمان

خالی است

***

وقت کردی

به ما سری بزن

توی کوله ات

تکه ای از آسمان بیار

آسمان ندیده ایم

ما فقط داستان آسمان شنیده ایم

یک کتاب قصه هم بیار

خوابمان نمی برد

خواب هم کمی بیار

خواب خوب آسمان

آسمانی پر از ستاره، ماه

***

کوله پشتی ات اگر پر است

توی جیب های کوچکش

روشنی کمی بیار...

***

راستی!

توی لحظه های تنگ زندگی

" وقت " پیدا می کنی ؟

***

وقت کردی به ما سری بزن

حتی

بدون کوله پشتی ات...!


 
comment نظرات ()

 
بزرگ ، عاشق ، مهربان
نویسنده : taieb - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

یک شب آرام

آسمان پرمهتاب و بی ستاره

یک دل تنگ و این همه دلخوشی . . . !

دراز می کشم

بین ستاره ها دنبالت می گردم

همین جا بودی؛

اما حالا نیستی!

بر می گردم

چشمانم را می بندم

توی رویاهایم را خوب می گردم

همین جا بودی، کنار آن درخت، لب همان رود بزرگ؛

اما باز هم نیستی!

پس کجایی؟!

دلتنگت می شوم

صدایت می کنم

یک نفر پاسخ میدهد؛

 تویی!

صدایت را خوب می شناسم

این تویی!

صدا ازپشت سرم بود

برمی گردم

اما نمی بینمت

بلند می شوم

خوب  ِ خوب نگاه می کنم دور و برم را

دنبال یک جفت " نگاه عاشقم "

پس کجاست؛ " دستانت " را می گویم!

نیستی؛ باز هم خیال مرا به بازی گرفت!

چشم هایم پر ازاشک می شود

باز هم دراز می کشم

" نگاهم " نه تنها جای همیشگیت را، بلکه تمام آسمان را می گردد، روی ماه می ماند، خیره می شود!

با ماه درددل آغاز می کنم

قصه ی بودنت را می گویم و ...

در پایان، داستان نبودنت را!

ماه می خندد

درد دلم را پاسخ می دهد!

صدایش ...

انگار صدای توست صدایش!

بزرگ شده ای  . . .

عاشق شده ای . . .

مهربان شده ای . . .

ماه شده ای امشب!


 
comment نظرات ()

 
گاهی سلام
نویسنده : taieb - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧
 

گاهی به آسمان نگاه کن!

گاهی مرا ببین!

گاهی میان تکه ابرهای کوچک ولی بزرگ

من را نظاره کن!

گاهی – زیاد هم بد نیست –

گر با صدای مخملی ات

من را صدا کنی!

***

من ابر کوچکم؛

گر تو بخوانی ام

گاهی – اگر شود –

من سبزمی شوم؛

اما هنوز – تا تو نخواهی ام –

گاهی من "ابری" ام

گاهی هم "اشکی" ام.

***

گاهی بیا ، ببین

آبی ست آسمان

اما در آن میان

ابر نگاه من

می بارد هر زمان

***

گاهی ستاره شو

گاهی به مثل ِ ماه

تنها مکن مرا

من ابر کوچکم

تو آسمان ِ من،

باش و مرا مران!

***

گر این همه نشد:

گاهی فقط "سلام"

                گاهی فقط "سلام" . . .


 
comment نظرات ()

 
ربنــــــــــــــــــــــا
نویسنده : taieb - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
 

یاد خدا که می آید, دوباره از نو شروع می شوی, تازه می شوی!

دلت برای خدا تنگ که می شود, هی گریه می کنی؛ انگا ر دلت برای خودت تنگ شده! کجایی, خودت هم نمی دانی!

حسابی که خسته می شوی از خودت, گوشه ای می نشینی و به یاد روزهای رفته, روی نقطه ای خیره می مانی؛ شبیه سوال می شوی:

                                      " این همه روز گذشت, چه کردم؟

                                      چقدر خوب بودم و خدا را دیدم؟

                                                             داد و ندیدم؛ تا نداد, ..."

خجالت می کشی, فکرت هم متوقف می شود!

روی می کنی به کنج دیوار و یاد روزهای خوب رفته می کنی-- آنگاه که دلت پاک بود و روحت آسمانی و خودت بی غل و غش--:

                   " چقدر سبک بودم, درست مثل پر

                                  هرجا که می خواستم, رها بودم!

                شب ها آغوش خدا و بوسه ی گرمش, تمام دنیایم بود! "

کمی آن روزها را می بوسی و به یاد خوبی هاشان دلگیر می شوی!

میان آن همه سوال و آن همه دلتنگی و این همه دلخوشی, باز هم به این سوال می رسی:

                                          " کجایم؟! "

دلت باز هم می گیرد:

                 " حالا سنگ شده دلم

                          وای . . .

                                    وای از سنگ و شکستن

                                                                       وای! "

یک آن, کسی صدایت می زند:

                       " مهمانی خداست!         نمی آیی؟! "

دلت پر می کشد برای یک مهمانی؛ باز هم یاد روزهای خوب, عاشقت می کند:

" آن روزها که کوچکتر بودم و دلم بزرگتر, اسم مهمانی که می آمد, پر از تمنا می شدم!

مهمانی خدا, تنها مهمانی ای بود که نه مادر از بردنم طفره می رفت, نه پدر بهانه می آورد!

چه با شوق, به زحمت کمی از مهمانی را می ماندم و کمی بعد, از فرط خستگی کودکانه, سر ظهر خوابم می برد و میهمانی, نیمه کاره می ماند و ...

یادش به خیر!

خدا اما کوچک نمی کرد, کامل می داد هدیه ی بزرگ خود را!

چه میزبانی!

هم مهمانی می دهد, هم هدیه؛ فقط به خاطر آمدنم! "

به خود می آیی؛ بلند می شوی؛ برای مهمانی خدا آماده می شوی!

باز هم همان شوق کودکانه!

خدا کند که این بار خوابت نبرد و تا آخر مهمانی بیدار بمانی!


 
comment نظرات ()

 
محض یار مهربان
نویسنده : taieb - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
 

کسی که برای تو می نویسد یا خیلی شاعر است یا خیلی عاشق !

من شاعر نیستم , شعر گفتن هم بلد نیستم ؛ فقط گه گداری برای دل خودم کاغذهای سفید بیچاره را خطی سیاه می کشم تا اینکه یادگار می شوند و می مانند برای همیشه توی کوچه پس کوچه های اشک ها و خنده هایم !

***

برایم سوال است ؛ من که شاعری نمی دانم پس چگونه برایت می نویسم؟

شاید من یک " عاشق " هجران دیده ام.

اما خوب که فکر می کنم , می بینم : من , زمینی ام و عشق , آسمانی ! آسمان , بلند است و دست ما , کوتاه ! چگونه قد زمین به آسمان برسد ؟

اما گاهی همین دل های کوچک و دست های کوتاه , زمین را رها می کنندو آبی ِ آبی مثل ِ خود ِ آسمان می شوند و می بارند و " واژه" می شوند.ناگهان عشق بزرگ می شود و آسمانی !     تازه آن موقع است که می بینی چقدر عاشقی !

***

نوشته هامان را که تقدیم می کنیم , انگار دلمان را پیشکش نگاه کسی می کنیم که هست اما ما " او " را نمی بینیم و یقینی , دل ِ کوچکمان را قلقلک می دهد که : " او را خواهی دید ! "

به انتظار می نشینیم ؛ دلمان را خانه ی محبوبمان می کنیم.

حالا آقای محبوب دلم , خانه ات را می پسندی؟


 
comment نظرات ()

 
دو دوست
نویسنده : taieb - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

گاهی که سلام می تواند همه چیز را شروع کند، ناگاه یک بی سلامی همه چیز را بر هم می زند !

گاهی هم سلام شروع می کند اما . . . ناگاه فقط یاد سلام می ماند و خاطره های دوست !

گاهی دل دو دوست هماره به یاد دارند یکدیگر را، اما هر لحظه در پستوی ذهن ها اندیشه ای خاک می خورد: " مبادا او مرا نبیند! "         و این اندیشه آزار می دهد دوست را !

گاهی دلتنگی، سراغ دوست می رود و گاهی هم دوست، سراغ دلتنگی !    و چه غریب است آمدن دلتنگی هنگامی که یک دوست باشد و خاطره هایش !

تنها چیزی که دلتنگی، دیدنش را تاب نمی آورد " دیدار " است. اگر " دیدار " نباشد، " خاطره " می آید و این بار دلتنگی، بیشتر دل آدم را به درد می آورد !

گاهی هم دوست می رنجاند دل را و آن هنگام است که دل می رود سراغ دلتنگی تا شاید آرامشی یابد کنار خاطره های  شیرین زندگی با دوست !

لیک دراین دنیا، دوست کم است و دلتنگی ها، بسیار !  و چه عجیب است این رسم!

گاهی، هم دوست هست، هم سلام، هم دیدار، هم یاد و هم دلتنگی؛  اما حرفی نیست برای گفتن؛ شاید هم هست اما زبان گویا کجا!


 
comment نظرات ()